5+

با شنیدن صدای ضربه‌ای روی شیشه از خواب پریدم. اول فکر کردم که چیزی به پنجره خورده است، اما بعد فهمیدم که باز هم از آینه صدا آمده بود.

اسلحه‌ام را به سمت حرام‌زاده‌ی لعنتی‌ای گرفتم که زنم را کشته بود. او که از اتفاقی که در شرف وقوع بود ترسیده بود شروع به گریه کرد. ماشه را کشیدم. فقط در صورتی که شروع به صحبت و سعی در قانع کردنم می‌کرد شانس زنده ماندن را داشت. اما مسلماً همچین اتفاقی نمی‌توانست بیفتد. هرچی باشد تنها چند دقیقه‌ی پیش به دنیا آمده بود.